حكيم ابوالقاسم فردوسى

1129

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

دژم گشت زان آرزو جان شاه * بپيچيد بر خويشتن چند گاه ببرزوى گفت اين كس از ما نجست * نه اكنون نه از روزگار نخست و ليكن جهاندار نوشين روان * اگر تن بخواهد ز ما يا روان نداريم از و باز چيزى كه هست * اگر سرفرازست اگر زير دست و ليكن بخوانى مگر پيش ما * بدان تا روان بدانديش ما نگويد بدل كان نبشتست كس * بخوان و بدان و ببين پيش و پس به دو گفت برزوى كاى شهريار * ندارم فزون ز آنچ گويى مدار كليله بياورد گنجور شاه * همى بود او را نماينده راه هران در كه از نامه بر خواندى * همه روز بر دل همى راندى ز نامه فزون زآنك بوديش ياد * ز بر خواندى نيز تا بامداد همى بود شادان دل و تن درست * بدانش همى جان روشن بشست چو زو نامه رفتى بشاه جهان * درى از كليله نبشتى نهان بدين چاره تا نامهء هندوان * فرستاد نزديك نوشين روان بدين گونه تا پاسخ نامه ديد * كه درياى دانش بر ما رسيد ز ايوان بيامد بنزديك راى * بدستورى بازگشتن بجاى چو بگشاد دل راى بنواختش * يكى خلعت هندويى ساختش دو ياره بهاگير و دو گوشوار * يكى طوق پر گوهر شاهوار هم از شارهء هندى و تيغ هند * همه روى آهن سراسر پرند بيامد ز قنوج برزوى شاد * بسى دانش نو گرفته به ياد ز ره چون رسيد اندر آن بارگاه * نيايش كنان رفت نزديك شاه بگفت آنچ از راى ديد و شنيد * بجاى گيا دانش آمد پديد به دو گفت شاه اى پسنديده مرد * كليله روان مرا زنده كرد تو اكنون ز گنجور بستان كليد * ز چيزى كه بايد ببايد گزيد بيامد خرد يافته سوى گنج * بگنجور بسيار ننمود رنج درم بود و گوهر چپ و دست راست * جز از جامهء شاه چيزى نخواست گرانمايه دستى بپوشيد و رفت * بر گاه كسرى خراميد تفت چو آمد بنزديك تختش فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز به دو گفت پس نامور شهريار * كه بىبدره و گوهر شاهوار چرا رفتى اى رنج ديده ز گنج * كسى را سزد گنج كو ديد رنج چنين پاسخ آورد برزو بشاه * كه اى تاج تو برتر از چرخ ماه هر آنكس كه او پوشش شاه يافت * ببخت و بتخت مهى راه يافت دگر آنك با جامهء شهريار * ببيند مرا مرد ناسازگار دل بدسگالان شود تار و تنگ * بماند رخ دوست با آب و رنگ يكى آرزو خواهم از شهريار * كه ماند ز من در جهان يادگار چو بنويسد اين نامه بوزرجمهر * گشايد برين رنج برزوى چهر نخستين در از من كند يادگار * بفرمان پيروز گر شهريار بدان تا پس از مرگ من در جهان * ز داننده رنجم نگردد نهان